شناسه : 14048029


دیگر هیچی نبود و تنها غبار بود... این آخرین جمله کتاب 146 صفحه ای یزله در غبار است. نشر ثالث این کتاب را با قیمت 8500 تومانی به کتابفروشی ها سپرده است. البته این کتاب سومین کتاب ضد ادبیات پایداری و به قولی ضد جنگ است که هر کدام با هدفی قصد تهی کردن دفاع مقدس مردم ایران را داشته اند.

وبلاگ عارفانه نوشت :

اینجانب یعنی سید عارف علوی، آن را از نمایشگاه کتاب بیست و هشتم خریده، به خانه برده و خواندم.

برای هیچ مرکز و گروه و دسته و حزب و اتاق فکری کار نمی کنم و به صورت خیلی فردی و درون زا عاشق دفاع مقدس مردمان ایران زمین هستم. هیچ مواجبی هم از قبل این نوشته ندارم. در ضمن به عمرم جناب آقای علی صالحی را ندیده ام و هر چه هم تلاش کردم قبل از نوشتن این یادداشت با ایشان صحبتی کنم موفق نشدم.

کینه ایشان را به دل ندارم و ایشان را نادیده از خود برتر و بالاتر ( ان شاء الله ) می دانم ، چه اینکه از لحاظ سنی گویا از ما بزرگتر هستند و امیدوارم در روز قیمت خداوند همه نعمت هایش را نصیب ایشان کند.

بعد از این اعتراف که لازم بود و تجربه نوشته قبلی ام به من آموخت که ابتدا شهادتینم را بگویم به سراغ کتاب می روم.

امیدوارم برادرم جناب صالحی از ما دلگیر نشوند و اگر چه ایشان توضیحاتشان را با قلمشان در کتاب داده اند و اکنون زمان برداشت ما از قلم ایشان است ولی اگر نکته ای داشتند در پاسخ به دغدغه های ما بگویند.

داستان کتاب، قصه مردمان یک شهر نامشخص در جنگ ایران است که احتمالا آبادان است و خرده روایت هایی از جنگ و پس از آن و بیان تاثیرات مخربی که جنگ بر مردم این شهر گذاشته است.

ابتدا بگویم که علت نوشتن این یادداشت اهمیت و ارزش این کتاب نیست و صرفا به دلیل اهمیتی است که برای دفاع مقدس قائل هستم و اگر این کتاب در هر زمینه دیگری نوشته شده بود شاید هیچگاه آن را مطالعه نمی کردم.

دلیلش نیز ابتدایی بودن ادبیات کتاب و متن به نسبت سخت خوان و زبان محاوره ای کتاب است. به نظرم کتاب داستان بلندی است با شخصیت هایی پرداخت نشده و مکانی نامعلوم و نامشخص که به نظر می رسد آبادان است، چون که هم پالایشگاه دارد و هم ویران است و هم غبار گرفته است و هم شط دارد ولی در داستان که دو بار آن را خوانده ام، به نظرم نامی از اسم شهر نمی آید.

با اینکه شخصیت های داستان اندک هستند ولی هیچکدامشان به ذهن نمی نشینند و با ذهن خواننده همراه نمی شوند.پی رنگ داستان ضعیف است و در برخی صحنه ها بیشتر به فیلم های رمبو شباهت دارد و آدم خیال می کند در حال دیدن فیلم «اولین خون» است و اینجا هم جنگ ویتنام بوده است.

غلط های ویراستاری کتاب زیاد است و توصیف های داستان نارسا است و تصویری در ذهن جای نمی گیرد

خیلی جستجو کردم که مصاحبه ای از جناب صالحی بخوانم و ببینم که آیا ایشان این کتاب را در رابطه با 8 سال دفاع مقدس ما و شهری مثل آبادان یا خرمشهر نوشته اند یا مثلا برای جنگ امریکا با ژاپن و شهری مثل هیروشیما ؟

متاسفانه چیزی پیدا نکردم،  ولی شواهد داستان بیشتر با آبادان جور می آید تا ویتنام یا هیروشیما.

البته احساس و برداشت شخصی خودم این بود که ایشان عمد داشته اند که نام شهری برده نشود و همه چیز گنگ و نامشخص باشد دقیقا مثل عاقبت مردمان بدبخت و دیوانه شهر.

حس های رمانتیکی در داستان وجود دارد که بیشتر به رمانها و فیلم های زنانه قدیم انگلستان شبیه است( صفحه 69 )

همه مردمان این شهر بی عاقبت و خاک بر سر و بی هدف و گنگ هستند. اگر مجبور نبودند یک لحظه در شهر نمی ماندند( صفحه 63 و مکرر در صفحات دیگر)

هر کسی به دنبال چیزی است:  یکی به دنبال اشک هایش(صفحه 11)، یکی به دنبال عروسش(صفحه 58)، یکی به دنبال عروسکش(صفحه 58)، یکی به دنبال داماد، یکی به دنبال بدنش(صفحه 109)، یک دیگر به دنبال موتور وسپای آبی رنگش( صفحه104) و دیگری دنبال سنگی بر گورش( صفحه121) یکی دیگر به دنبال آواز هایش(صفحه 125)، یکی دیگر به دنبال چشم ها و خوابش(صفحه 132)، یکی به دنبال شادیش(صفحه140)و نکته جالب این است که هیچیک به گمشده خود نمی رسد.

اگر بگویم که این کتاب کم حجم یک سیاهچاله ناامیدی است حرفی به گزاف نگفته ام. کور سویی از امید در این داستان نیست. یک داستان به تمام معنی سیاه و تیره و کاملا ناامید.

از آنجا که دوران کودکی و نوجوانی خود را در دزفول و در شرایطی سخت و دلهره آور در طول مدت جنگ گذرانده ام ولی هیچگاه ذره ای ناامیدی در مردم این شهر ندیدم و البته این منحصر به این شهر نبوده و نیست.

در دوفصل پایانی و به خصوص فصل آخر غبار یا همان خاک های خوزستان بر سر مردم باریدن می گیرد و به عبارتی خاک بر سر مردم می شود. مکرر عاقبت مردم و جوانان را نیستی و مرگ و اعتیاد نشان می دهد. عروس داستان به سان آناکارنینا خودش را جلوی قطار می اندازد و یا دیگری خودش را از سه طبقه به پایین پرت می کند.

اسم خدا در چند جای داستان می آید ولی تاثیری در زندگی مردم و عمل و رفتار آنها ندارد، گویی اصلا خدایی نیست(صفحه 87).

نشان دادن چهره کریه جنگ برای ملتی که جنگی هشت ساله بر آنها تحمیل شده است نمی دانم به چه منظور صورت می گیرد و جوری ژست روشنفکرانه انسانی گرفته می شود که هر گونه کشتاری نادرست است چه از این طرف و چه از آن طرف(صفحه 93).

شهر، شهر مردگان محسوب می شود و شهر ارواح که هیچ امیدی در آن نیست. دامادش دیوانه است و عروسش زیر قطار رفته و مرده، پیرمردهایش کور هستند و بچه هایش سر بی بدن، ماشین عروسش به جای گُل کاری گِل کاری می شود. مهندس داستان که گویی غیر بومی هم هست نیز با نویسنده موافق است او می گوید:

« این ها خودشون یک مشت خیالاتی و دیوونه هستن و می خوان تو رو هم دیوونه کنن ...»(صفحه 79 )

در این داستان اهمیتی که برای مفاهیمی مثل ایثار، مقاومت و توکل و ... قائل شده است به اندازه یک دهم کلماتی که در مورد «عینک ری‌بن» زده شده نیست، اگر نگویم که اصلا به انها اشاره ای هم نکرده است.

زنی که طبیعتا دیوانه است و قاه قاه به وضعیت خودش می خندد به سبیل کلفت شوهرش می نازد.(صفحه70)

پرستاری هم که شبانه روز کار می کند و شب ها نیز به غسالخانه می رود معلوم نیست برای چه هدفی کار می کند و در آخر هم روانی می شود و تا ابد کنار رودخانه خودش را می شوید(صفحه 96 تا 99 ) اینجا در اصل می خواهد بگوید که امثال سیده زهرا حسینی در  کتاب دا دیوانگانی هستند که هیچ وقت خوب نمی شود و هیچ هدفی نداشته اند.

کلام آخر این که ادبیات کتاب، ادبیات ضد جنگ است و هیچ ربط و ارتباطی با پایداری ملت ایران ندارد و هیچ نیازی به آن وجود ندارد.

این ادبیات برای کشورهایی مناسب است که جنگ افروز و به دنبال جنگ هستند و ارتباطی با مردم مهربان و مسلمان ما ندارد که همواره به دنبال حمایت از مظلوم و دشمنی با ظالم بوده اند.  

این را کلی می گویم : ممکن است کسی که برادرم سید حسن را شهید کرده است، بتوانم ببخشم ولی کسی را که علیه ارزشهای او می نویسد هرگز نخواهم بخشید چون آگاهانه می نویسد و می خواهد یاد و خاطره او را از بین ببرد و یا دیگرگونه به نمایش بگذارد. من حق دارم که نسبت به برادران شهیدم  و راهشان حساس باشم هر چند نمی دانم آنان حق دارند در موردشان بنویسید یا خیر.