شناسه : 1959567


سابقه ی قد کشیدنت در میان بافت خوش دوخت تاریخی شهرم به شانزده سال پیش باز می گردد.

وبلاگ روزنوشت نوشت :

نمی دانم چگونه شد
که در میان خشتهای خام
تنه ی پولادینت استوار شد.

شاید نام کتابخانه ی مرکزی بهانه ای بیش نبود
برای ساختار نامتناسبت.

نمی دانم تو به کودکان و جوانان شهرم  بیشتر مدیونی
یا والیان شهرم به تو!

تو از سر قهر شانزده ساله ات با مردم شهرم
و یا والیان شهرم از سر شانزده سال ندیدن تو؟

هرچه که هست تو وصله ی ناچسب خشت های خام شهرم بودی
که با غرور بی جایت
سالهات که کلاهت را بر سر چسبانده ای
تا حسرت کتابخانه ی مرکزی بر دل مردم شهرم بچسبد.

کلاه از سر بردار ای طناز ناموزون

آغوشت را باز کن
تا مردم شهرم را در برگیری

میان تهی بودن چندین ساله ات چه نصیبت کرده
که لجوجانه کلاهت را چسبیده ای ؟

تو را به دیگران چه کار؟

گلایه ی بولوار  کنار دستت را به که میکنی؟
که او هم حماقت ابلهانه ای بیش نبود
در نابودی سلول های حیاتی تمدن هزار ساله ی شهرم .

گناه نابخشودنی او و هم دستانش کمتر از تو نیست
در ویران کردن این قلب نیم دار.

جاده کشان جاده ی کناریت به تو که رسید
شدند سینه چاکان حمایت از بافت تاریخی.

این ها آدرسی اشتباهی ست
برای شستن دستهایشان که آلوده به خون ساباط های بیچاره ی شهرم است.

کلاه از سر بردار تا پر شوی از مرذمانی صبور

بگذار عطر خوش کتاب از درونت فواره ای شود
بر بستر همسایه های کاهگلی ات.

کلاه از سر بردار تا سرت هوا یی بخورد
تا شهر خشتی فسرده از قامت بلندت
نفسی تازه کند.

بخاطر خدا
دیگر دست از لجاجت کودکانه بردار.

عمر مفیدت کمتر از پنجاه است
چه حاصل که ثلث آن را فنا کرده ای
با نخوتی که از جنس مدرنیسم است .

کلاهت را از سر بردار کتابخانه ی مرکزی ...