شناسه : 15145996


نمی دانم وقتی انسان یک طفل است می تواند معنی دوست داشته شدن یا دوست نداشته شدن را بفهمد یا نه البته فکر می کنم محبت طلبی فطری است و طفل وابستگی به محبت را خوب یاد می گیرد و از جدایی از سرپرست خود واهمه دارد و از نوازش شدن لذت می برد و می خندد و ازبی مهری گریه و بی تابی می کند کمی که بزرگتر شد یاد

وبلاگ مدادتراش نوشت :

ازخودت می پرسی چرا اینها را گفتم راستش حالا که جوان شده ام و  مدتی است احساسات  و افکار جدید ی را تجربه می کنم کمی از محبت های اطرافیانم ملول شده ام می پرسی چرا ؟ 

به حرفهایم گوش بده ولی نمی خواهم که تأیید یا متهم یا ردم کنی اصلا دوست ندارم اول صحبت قضاوتی در مورد من بکنی فقط گوش کن ! 

وقتی انسان کودکی است انگار یا آرزویی ندارد یا آرزوهایش برای دیگران درحد یک تخیل زیبا هستند همه شگفت زده  و متبسم می شوند و کودک را به خاطر صفا و سادگی اش مورد نوازش و مهر قرار می دهند حالا این آرزوی زیبا را از جایی یاد گرفته و به خاطر جلب توجه تکرار می کند یا دورنمایی ازشخصیت و هدف آینده اوست بماند ؛ اما آیا این تشویق ها و قربان صدقه رفتن ها برای چیست ؟!آیا پدر و مادر فکر نمی کنند این کودک بزرگ خواهد شد و تخیلاتش می تواند درآینده به حقیقت تبدیل شود و حرفها و شخصیت به ظاهر کودکانه او میدان عمل پیدا کند؟! 

می شود با اندکی دقت بیشتر درامروز بچه ها فردایشان را دید ! همه حرفهای بچه ها زودگذر و زاییده دیده ها و شنیده های محیط نیست گرچه کسی منکر تأثیرگذاری محیط در آینده بچه ها نیست ولی با درکنار هم قرار دادن مجموعه ای مشترک از بیشترین رفتارهای کودک شاید بتوان فردای او را او را امروز پیدا کرد شاید تفکرات و روحیات پنهان پدر یا مادر درحساس ترین زمانها از شکل گیری و حیات طفل او را به سمت یک مسیر حرکت می دهد که باید اگر آسیب زاست ازامروز فکری کرد !

آری ! اما من درحرفهای این دلنوشته به دنبال آینده منفی نیستم بلکه می خواهم اززیباترین نگاهها  و نیازها حرف بزنم  از خواسته هایی که رنگ مادی ندارند و یک روز پدر و مادر ما را به خاطر داشتن چنین روحیاتی می ستودند ولی امروز که دیگر ازحالت تخیل خارج شده و می خواهد به واقعیت مبدل شود بزرگترین مانع خود آنها هستند !!

راستی  که چقدر دل انسان می شکند وقتی حس می کند عزیزترین هایش زمانی دوستش دارند که مثل اغلب مردم فکر کند و تصمیم بگیرد  .. 

دردمندی از اینجاست که باید همیشه کودک باشی  تا دوست داشتنی باشی  ولی  فکر کنم بزرگ شدن بدترین خبر برای پدر و مادرهاست 

پس چرا می گفتند زودتر بزرگ بشی خانم بشی آقا بشی برای خودت کسی بشوی  افتخار ما باشی حالا بزرگ شده ام و می خواهم  برای خودم کسی باشم و آنگونه که فکر می کنم درست است زندگی کنم ولی چرا نمی گذارند ؟! 

درست وقتی ازآرزوهایت حرف می زنی  و برایش بهترین دلیل  ازجنس مادی و  هم معنوی  می آوری  می شوی بدترین بچه !

حالا دیگر دوست داشتن هایم هم بزرگ شده اند و مثل کودکی رنگ ترحم  و احساسات خالی و پرهیجان ندارند !

راستش بچه که بودم زود تا دست کسی را می گرفتم اشکم بیرون می زد  و دلم خالی می شد حالی مثل پرواز داشتم  ولی حالا  از آنهمه احساس که امروز با عقل و ایمان درهم آمیخته  تنها چهره زیبایی از رها شدن ازتعلقات مادی چهره عیان کرده است

حالا فهمیده ام  که ما می توانیم همان آیینه تمای روحیات پدر یا مادرمان باشم که شاید هیچکس هم ازآن نمی داند و  خودشان هم حرفی از آن حرفی  نزده اند  و درگذشته های آنان این افکار و احساسات وجود داشته است  ولی اینکه از عیان شدن آن درفرزندانشان وحشت دارند چه دلیلی دارد خدا می داند 

خدایا تو می دانی که من درعشق پدر و مادرها نسبت به فرزندانشان تردیدی ندارم اما هیچکس مثل خودت نمی شود که بنده ها را با همه وجودشان می بینی نه با جدا کردن  قطعه هایی ازآن  تو توی حرف دل ما نمی پری  و نمی خواهی که برایت نقش بازی کنیم 

تو می خواهی خودمان باشیم با همه کم و کاستی تو  ما را روشن می بینی و درمان می کنی تو راهنمایی می کنی  تو آرزوها ی زیبا و الهی ما را در بهترین مسیر می اندازی  تو مجبور نمی کنی  تو  بنده را درمسیر مصممش  یاری  می کنی تو اصرار نداری از خواسته خود به اجبار دست بکشیم بلکه تقدیرمان را با انتخابهای خودمان رقم می زنی گرچه  اراده تو بالاتر از همه چیز است زیرا تو خالقی و برتر اما اجازه انتخاب را ازما سلب نکرده ای  !

با اعتماد به کبریایی ات قدم درمسیری گذاشته ام که درتمام دوران زندگی به دنبالش بوده ام 

تو فقط می دانی که چقدر انسان زیانکاراست اگر سهم عشق را که مقدس است و ودیعه توست ازاین دنیا پیدا نکند خود را محروم کرده است  

خدایا می دانی ازچه می سوزم  و ازچه چیز وحشت دارم ؟! ازاینکه آدم ها  بزرگ شدن روحم را باور نکند ازاینکه مثل بچگی ها برای پرت کردن حواس از چیزی که نمی خواهند به آن  توجه کنیم ما را ازعشق هم غافل کنند  !  

خدایا دوست داریم ازقشنگ تریم آرزوهایمان حرف بزنیم ولی اجازه نداریم 

خدایا دوست داریم گاهی دیگران شروع کنند  به حرف زدن درباره چیزهایی که بارها به آن اشاره کرده ایم  ولی فرصت پروبال دادن به آن نیافتیم 

خدایا نمی دانم دیگران  ازچه می ترسند آیا  توانایی ما را باور ندارند پس چرا برای قوت قلبمان و خودباوری بیشتر  دررسیدن به هدفمان کاری نمی کنند 

خدایا همیشه حس کردم  خیلی ها توانایی ما را باور ندارند آیا باز هم باید محکوم به عدم توانایی شویم

خدایا به خودت تکیه می کنیم که هرگز راه را بر حرکتمان نبستی و شور عشقمان را به نظاره نشستی و برایمان آفرین گفتی 

آی پدر و مادرها !

حرفهای فرزندان خصوصا جوانانتان را بشنوید و به جای تلاش برای دور کردن آنان ازچیزی که جزیی از ایده ها و افکار آنان شده است  و برایش دلیل های زیاد دارند به آنها راه حل بدهید آنهم نه برای نرسیدن بلکه خالصانه برای رسیدن فرزندانتان به آرزوهایشان تلاش کنید 

بگذارید خودشان تصمیم بگیرند و با تصمیم های اجباری آینده آنان را تباه نکنید شاید به نظر شما بهترین راه حل پاک کردن صورت مسأله باشد زیرا شما حق دارید نگران باشید اما حل مسأله همیشه بهترین راه حل است 

شاید جوانان تسلیم تحمیل شما شوند ولی هرگز آن چیزی که ازوجودشان خرد شد ترمیم نخواهد شد

ولی اگر خودشان با دلیل های منطقی  و دلسوزی های آگاهانه شما و باور  قلبی به اینکه به خواسته او احترام گذاشته اید و اصرار بر منصرف کردن او ندارید تصمیم به جرا یا عدم اجرای کار خود رابگیرد آینده سالم تری ازلحاظ جسمی و روحی خواهد داشت.