شناسه : 16608003


رضا امیرخانی تعریف می کرد که: «به دعوت یک ناشر روسی برای چاپ ترجمه روسی کتابم به مسکو رفته‌بودم. در آنجا یک روزنامه مشهور که حتی گرایشی هم به غرب داشت، با من مصاحبه کرد و خبرنگار از من پرسید: ما می دانیم که بعد از سوریه نوبت شما ایرانی‌هاست و بعد از شما هم نوبت ماست که به ما حمله کنند». رضا می گفت: «آن خبرنگار روسی مثل یک شطرنج باز حرفه‌ای، دو سه حرکت بعدی را درست تشخیص داده بود و من نمی دانم چرا بعضی از منورالفکرهای ما همچنان در خواب خماری و خرگوشی به سر می‌برند و می‌گویند مسئله سوریه به ما چه؟!.»

وبلاگ عارفانه نوشت :

این جملات گزیده ای از کتاب شیرین و طنز آمیز و سرشار از تلخی‌های جنگی نابرابر است که به نام «با کاروان شام » با موضوع سفرنامه سوریه به قلم علیرضا قزوه نگاشته شده است.

این کتاب را که ماجرای سفری فرهنگی و صلح طلبانه در فروردین سال 93 است در سال 1394 انتشارات سوره مهر منتشر کرده است.

کتاب به نهایت خوشخوان و جذاب است و علی رغم اینکه 135 صفحه است ولی می توان به راحتی در یک شب زمستانی آن را مطالعه کرد.

حضور نگاه طنز ناصر فیض که یکی از همسفران این سفر است و پرداخت طنز آلود جناب قزوه شیرینی خاصی به کتاب داده است. هر چند که نگاه گذرا و سطحی به سوریه و جنگی که در آن پدیدار شده است کمی به ارزش کتاب لطمه می زند.

در میانه طنزها و شوخی های فراوان کتاب توجه به گرفتاری و مصیبت های مردم نیز به خوبی و ساده بیان شده است:

« پسر هفت-هشت ساله‌ای بوته شمشادی را در خاک فرو می کند. زنی با تمام خویش می گرید و ما در کنار چند پسر بچه و دختر بچه خرد و نوجوان ایستاده ایم. رضا شروع می کند از شهید و مقامش سخن گفتن و ناگهان همان پسر بچه هفت- هشت ساله به سخن می آید و به عربی می گوید: «او پدر من بود» رضا دست نوازشی به سرش می کشد و او  را می بوسد. پسرک مغرورانه صبر می کند و گریه اش را فرو می خورد. اما مادرش همچنان می گرید. نام شهید را بر تکه آهنی نوشته اند: « الشهید البطل قیس اسماعیل» و انگار همین چند روز پیش مسافر بهشت شده است.»

ماجراهای او و هم اتاقی اش محسن، و بازار رفتن ها و آب خوردن ها و شیرینی خریدن هایشان و البته کتاب نخریدن محسن! و خرید خنجر ضد داعشی اش و زیارت سیده رقیه و سیده زینب همه و همه خواندنی و ساده و سریع اتفاق می افتد.

و چقدر این جمله‌اش در تشریح حال و هوای زینبیه به دلم نشست:

«این‌ها را ما در زینبیه دیدیم. هیچ وقت زینبیه را اینقدر زخمی و کربلا را این قدر نزدیک ندیده بودم.»

در اولین فرصت لذت خریدن و خواندن این کتاب را ببرید.