شناسه : 2458685


جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم

وبلاگ حرف حساب مجومردی نوشت :

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان

براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به

گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و

بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول

قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به

جوان گفت که به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد


جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده

نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت

کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن

کسی مسلمان نمیشود !