شناسه : 12231277


خواست چون ایزد جهان آرد پدید نقش ها زد تا که انسان آفرید طرح انسان زد به صد نقش ِعجب ساختش آیینه ی حُسن و طرب پس زجنس خویش دل بنیان نهاد وندرو از عشق صد طوفان نهاد بینش و فضلش زعالم بیش داد آدمی را عقل دور اندیش داد

وبلاگ درکوچه های آشتی کنان نوشت :

عشق و دل را آفرید از یک  سرشت

تا برآرند از محبت ها ،بهشت

وانگهی تاریخ را ترسیم کرد

راه وصل خویش را تعلیم کرد

وصل خود را کرد مقصود از الست

بینوا شد هرکه زین مقصد گسست

داد دل را رسم و راه سوختن

عشق را سودای وصل آموختن

لیک در غوغای افسونکارِخاک

عشق سرگردان شد و دل بیمناک

انبیا را شمع راه خویش ساخت

رهگذار عشق بی تشویش ساخت

هرکه برخوردار از این فانوس شد

وصلِ آن توفنده اقیانوس شد

لطفِ این توفنده دریا سرمدی است

وصل این دریا به عشق احمدی است

عشق را چون قدر با معشوق هاست

عشق با آل مــــــــــــحمد کیمیاست

عشق را روز الست این عهد بود

بود اگر شور آفرین زین شهد بود

عشق یعنی مهر فرزندان او

عشق یعنی دست بر دامان او

هرکه را عشق ولایت داد دست

قطره گون در خاطر دریا نشست

هرکه ر ا اولاد زهرا شد حبیب

گشت اورا عزت وهمت نصیب

              ****

گفت پیغمبر به سلمان کای عزیز

هرکه با زهراست با من هست نیز

هرکه او را دوست دارد یار ماست

پس شفاعت کردن او کارماست

دشمن او هرکه باشد سرکش است

هرکه اورا دشمن اندر آتش است

هرکه  با رسم و ره او کرده خو

هست با من در بهشت آرزو

هرکه دور افتاد از ریحان من

جا ندارد یاد او در جان من

هست زهرا پاره های تن مرا

پاره های تن بود ، چون من مرا

او دل و جان من و روح من است

دفتر اسرار مفتوح من است

اول این اسطوره نیکو سرشت

پای با من می نهد اندر بهشت

عالمی لب تشنه زهرا ساغر است

بحرخوبی هاست یعنی کوثر است

هدیه ی یار است، اعطیناک دوست

رمز و راز قصه ی لولاک اوست

مقصد هستی است ، منظورخداست

قصه او زین حکایت ها جداست

چون شب قدر است پنهان قدر او

هل اتای عشق یعنی بدر او

خشم گیرد هرکه بر زهرای من

خشم من گیرد ورا، ای وای من

خشم می گیرد خدا از خشم او

بلکه می بیند خدا از چشم او

           *****

یارب این محبوبه دردانه کیست

این که چون معبود بی همتا یکیست

گر علی در عالم خاکی نبود

کفو این محبوب افلاکی نبود

این دو را چون دست حق پیوند زد

دست افشان عالمی، لبخند زد

عروه الوثقی جز این میثاق نیست

خوشتر از این عشق درآفاق نیست

کی شکوه این درخت افتادنی است

سایه سارش آفتاب ایمنی است

نشکند تا خاطر ختم رسل

پاس دار این خیل را خاطر چو گل

تازه کن دل را در این مشکین بهار

تا شوی چون گل عزیز روزگار