شناسه : 15839242


روزی كشاورزی بود كه دلش به بزغاله اش خوش بود. هروقت گمش می کرد، نی لبک می زد و بزغاله با صدای نی لبک پیدایش می شد.یک روز صبح وقتی کشاورز بیدار شد، دید بزغاله اش نیست. هرچه چشم انداخت او را نیافت. نی لبک را برداشت و توی مزرعه راه افتاد. نی لبک زد، بزغاله صدای نی لبک را نشنید و نیامد.

وبلاگ شهرم یزد،وطنم هامانه نوشت :

پیرمرد دلواپس شد. سراسر مزرعه را گشت. همه جور صدایی بود جز صدای بع بع بزغاله. همه صداها آزارش می داد، سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا کاری کن که جز بع بع بزغاله‌ام هیچ صدایی را نشنوم.
ناگهان متوجه شد كه از نی‌لبک صدای بزغاله میآید؛ هر چه بیشتر در نی‌لبک دمید بزغاله‌ی توی نی لبک بیشتر بع بع کرد. پیرمرد نی لبک نزد و دنبال بزغاله گشت او فقط گوش ميكرد. دید گاوش صدای بزغاله می کند، الاغش بع بع می کند، گنجشک ها و کلاغ ها و قورباغه صدای بزغاله می کردند، باد توی شاخه درختها می‌پیچید و برگها صدای بزغاله میکردند. هر صدایی صدای بزغاله شد اما از خود بزغاله خبری نبود.
فکر کرد مشکل از گوشهایش است، گوشهایش را مالید و بزغاله را صدا کرد، خودش هم صدای بزغاله داد؛ پیرمرد به دنبال بزغاله راه افتاد و از مزرعه بیرون رفت. توی راه نی لبک زد، باز هم از نی لبکش صدای بزغاله آمد. خسته شد و رو کرد به آسمان و گفت: نمی خواهم،رهایم کن! و نی لبک زد، کم کم صدای بزغاله ته کشید. به مزرعه بر گشت و گوش داد؛ دید کلاغ قارقار می کند، الاغ عرعر، گاو ما ما و گنجشک جیک جیک. دنیا از صداهای جور واجور زیبا شد. هر کس و هر چیز صدای خودش را داشت. پیرمرد نی لبک زد. بزغاله که گوشه طویله زیر پالان الاغ، خواب بود، با صدای نی لبک بیدار شد. پیش پیرمرد آمد. بع بع کرد. و پيرمرد به آرزويش رسيد.