شناسه : 17116758


ای بلندای بلورت ناز را بنیاد ای غبار رهگذارت مژده ی میلاد ای وجودت نازنین اباد برگ وبارت بر کویر خستگی ها مرهم باران

وبلاگ درکوچه های آشتی کنان نوشت :

برده عطر گیسوانت را به هر سو باد
تا رها سازد غم از اندیشه ی یاران
در نهانت دست هستی بخش
صد گلستان از طرب کشته است
می شناسم من ترا دیریست
خاطری داری تماشایی
سینه ای از کینه ها ازاد
هستی ات با عشق اغشته است
حیف اما.
اینچنین در گیر ودار روزها درگیر
اینچنین در بند
عاشقان را برده ای از یاد
رسم یاری نیست ای دیر اشنا دلبند
مهر ورزی را چه امد پیش?
رسم یاری را چه حال افتاد؟
با وجود این ترا من دوست میدارم
دوست تر از انچه یاران دوست تر دارند
یک سر مویت به دنیایی نخواهم داد
بی فروغ دوستان هستی غم الود است
هیچ کس بی سایه سار مهربانی ها نیاسوده است
دیر شد دستی برار از دل
فرصت دیدار محدود است