شناسه : 10533818


ما برای استفاده از طبیعت حومه سیدان به آنجا رفته بودیم و ناهار که خوردیم راه افتادیم تابه شیراز برگردیم ، در کوچه باغ های مسیر، یک پیکان قهوه ای چند بار از ما سبقت گرفته و ما را خاک دادند و نهایتا در آن گرمای هوا و خلوتی مسیر کمی جلوتر راه را بر ما بستند یکی از آنها با چاقو زیر گلوی شوهرم گذاشت و نفر دوم از شیشه عقب تا کمر وارد ماشین شد و ما را اذیت می کرد ، هر چه ما التماس می کردیم، تمسخر می کردند ، در حال استغاثه بودیم و در اوج ناامیدی یک مرتبه متوسل به آقا ابوالفضل(ع) شدم که بی درنگ جوان رشیدی که محاسن زیبایی داشت ، با خودرو از راه رسید و پیاده شد ، ابتدا آنها را به اسم صدا زد و گفت با اینها چه کار دارید؟ این ها میهمان ما هستند؟ گناه دارند… و آن دو گفتند: قاسم راهت را بگیر و برو ، در کار ما دخالت نکن ، شهید با کلمات متین چند دقیقه با آنها صحبت می کرد اما نهی لسانی بی تاثیر بود آنها با شهید درگیر شدند اما قاسم عزیز، بسیار رشید بود هر دوی آ‌ن ها را گوش مالی داد و درمقابل تهدید آنها خم به ابرو نمی آورد.

وبلاگ قانون یزد نوشت :

جریان شهادت شهید جبهه امر بمعروف و نهی از منکر قاسم سجادیان از زبان شاهد عینی

خوانم سالاری معروف به محمدی از بانوان مؤمنه ساکن حومه شیراز است که مربی قرآن و ذاکر اهل بیت است. او در این باره می گوید:

ما برای استفاده از طبیعت حومه سیدان به آنجا رفته بودیم و ناهار که خوردیم راه افتادیم تابه شیراز برگردیم ، در کوچه  باغ های مسیر، یک پیکان قهوه ای چند بار از ما سبقت گرفته و ما را خاک دادند و نهایتا در آن گرمای هوا و خلوتی مسیر کمی جلوتر راه را بر ما بستند یکی از آنها با چاقو زیر گلوی شوهرم گذاشت و نفر دوم از شیشه عقب تا کمر وارد ماشین شد و ما  را اذیت می کرد ، هر چه ما التماس می کردیم، تمسخر می کردند ، در حال استغاثه بودیم و در اوج ناامیدی یک مرتبه متوسل به آقا ابوالفضل(ع) شدم که بی درنگ جوان رشیدی که محاسن زیبایی داشت ، با خودرو از راه رسید و پیاده شد ، ابتدا آنها را به اسم صدا زد و گفت با اینها چه کار دارید؟ این ها میهمان ما هستند؟ گناه دارند… و آن دو گفتند: قاسم راهت را بگیر و برو ، در کار ما دخالت نکن ، شهید با کلمات متین چند دقیقه با آنها صحبت می کرد اما نهی لسانی بی تاثیر بود آنها با شهید درگیر شدند اما قاسم عزیز، بسیار رشید بود هر دوی آ‌ن ها را گوش مالی داد و درمقابل تهدید آنها خم به ابرو نمی آورد.

قاسم ما را سوار ماشین کرد و گفت تا من هستم بروید، ناگهان یکی از آن دو خبیث از داخل ماشین دشنه بزرگی آورد و در یک آن، در سینه شهید فرو کرد و هر دو پا به فرار گذاشتند. فریاد یا حسین یا حسین ما بلند شد ، شهید دست بر شکم، ما رادلداری می داد تا این که  وسیله ای از راه رسید و آن عزیز را به درمانگاه محل برد ما خودمان را به آنجا رساندیم شهید روی تخت خوابیده بود ، در حالی که ما گریه و زاری می کردیم به من گفت :

خواهر ناراحت نباش من که چیزیم نیست ، به خدا اگر در این راه کشته هم شوم، وجدانم راحت است و سرانجام پس از انتقال آن دلاور مرد، به بیمارستان شهید مطهری مرودشت روح پاکش در ساعت شش عصر جمعه هجدهم تیر ماه سال هفتاد و هشت در جوار حق مأوا گرفت…

نام : قاسم

نام خانوادگی: سجادیان

ولادت: 1352

محل ولادت: استان فارس / شهرستان شیراز / سیدان

شهادت : 18 تیر 78

محل شهادت: سیدان شیراز

 ای به چمن ، عطر وجودت صفا            آمـر معــروف ره پربـــلا
کعبه تویی مروه تویی هم مـنا            قلـب تـو بـود کعبه عشق خدا

هنوز صدای تپش قلبش را می شنوم، گویی هیچ دشنه ای نمیتواند آهنگ سرشار از شور حسینی  قلبش را از تپش باز دارد  چرا که این قلب آغازین تپش خویش را در تاسوعای حسین علیه السلام آغاز کرد و بیست و چند سال بعد در جمعه روزی که متعلق به فرج پرشکوه فرزند عدالت گستر  امام حسین ، مهدی موعود(عج) است در صف منتظران واقعی حضرت مهدی ارواحنا له الفداء عاشقانه  سینه خویش را سپر بلای  ارزشهای ناب اسلام و انسانیت گردانید. راستی مگر قلبی را که عمری به عشق عاشورایی شدن از عاشورا تا آدینه فرج می تپیده با مرگ نسبتی است؟ هرگز ، این چنین قلبهایی را باید زیارت نمود چرا که جز خدا در آن راه ندارد.

براستی  که مرگ در نظر اینان چونان خورشیدی است که بر صفحه ظلمت بار روزگار طلوع می کند و یکباره فارغ از همه وابستگی های مادی و دنیوی ، صفا بخش وجود خداجویشان می گردد حلاوتی که در گفتار و کردار اینان است در هیچ چیز  و هیچ کس نمی توان یافت و چه زیبا بود لحظه ای که اولین گریه مظلومانه خویش رادر تاسوعای سید الشهدا(علیه السلام) سال1352 هجری شمسی سرداد. گویی از همان آغاز با مولایش میثاق پاسداری از حریم امر به معروف و نهی از منکر را مستحکم می ساخت.

ای آیه آسمانی قیام و استقامت سرخ با آنکه در سطوت و ایثار شهره خاکیان بودی لیک کسوت زیبنده شهادت پوشیدی تا در بستر مشقتی عاشقانه طلیعه دار راهی پر رهرو باشی اکنون به جرأت می توانم بگویم ، امثال تو هفتاد و سومین لاله معروف دشت نیلگون عاشورایید که با زلال خون خویش صفحه صفحه تاریخ را طراوتی تازه بخشیدید.
درود بر تو از آن روزی که عطر وجودت حکایت از عاشورایی دوباره داشت و ذره ذره وجودت با عشق سیدالشهدا(علیه السلام) پیوند خورد و مبارک باد تو را پیوندی که در آن، سریره جاودانگی است.

مروری بر سیره و زندگی نامه شهید قاسم سجادیان

دوران کودکی وتحصیل

شهر سیدان «در هفتاد کیلومتری شمال شیراز و از توابع شهرستان مرودشت » که به دیار سادات و مومنین شهره است، زادگاه قاسم بود و قاسم ها، به یمن وجود شیر زنان و دلاور مردانی از این دست، سیدان سد نفوذ ناپذیری بودند در برابر فساد نظام ستم شاهی و پیشتاز منطقه در پیروزی انقلاب اسلامی و حماسه دفاع مقدس به طوری که اولین شهید انقلاب اسلامی شهرستان (شهید عبدالعلی حسن پور) و از جمله نخستین شهدای دفاع مقدس (شهید امراله پور هاشم) را در سطح شهرستان مرودشت را مردم متدین سیدان تقدیم اسلام و میهن اسلامی نمودند.

در چنین فضای مذهبی و محیط بالنده ای بود که قاسم سالهای تحصیل خود را می گذرند و روز به روز فضائل انسانی او بارزتر می شد که گوشه ای از آن طی سالهای تحصیل در دبیرستان شهدای سیدان متجلی شد.

خاطره

یکی از معلمین می گوید : این جوان بسیار با وقار و محجوب بود و از روحیه جوانمردی برخوردار، در فعالیت های فوق برنامه فعال بود، بیاد دارم که در نمایشنامه ای مربوط به جنگ، نقش شهید را به خوبی اجرا کرد، هنگام خداحافظی با معلمین متواضعانه، عقب عقب می رفت که چنین رفتاری را از کمتر دانش آموزی می دیدیم. روزی در مدرسه و در جمعی که قاسم بین ما بود صحبت از تشویق عده ای از دانش آموزان که مد نظرمان بود شد در این فکر بودیم که به چه طریقی و از کجا جوائزی که ترجیح می دادیم نهج البلاغه باشد تهیه کنیم. فردای آن روز قاسم کارتنی در دست گرفته به طرف ما آمد و گفت فکر جایزه نباشید و رفت، دیدیم آنها را تهیه و کادو کرده است.

خدمت سربازی و ازدواج

هرچند قاسم در دوران تحصیل نیز مددکار پدر بود، اما عشق و احساس مسئولیت بی اندازه در برابر والدین ، والدینی که درخت زندگیشان جز او و تنها خواهرش ثمره دیگری نداشت ؛ مشاهده زحمات مادر پای دار قالی و دست های پر از تاول پدر برایش انگیزه ای جهت ادامه تحصیل نمی گذاشت. هر چند درسش خوب بود ، از این روی سال چهارم متوسطه رشته علوم تجربی را تا آخر ادامه نداد و با اصرار در تاریخ 18/2/71 به خدمت سربازی رفت و آنجا نیز درخشید. برادران پاسدار از او بسیار راضی بودند زیرا مانند یک بسیجی زمان جنگ که برای رزمندگان خاکریز می زد، او نیز روی لودر سپاه عاشقانه و با مهارت و اراده ای فوق العاده کار می کرد و در عین حال از نماز و فرائضش غافل نبود.

سال 73 خدمت او تمام شد و پدر؛ جوان رشید و با وقار، نیرومند و پهلوان سیرت و دلاوری بلند همت را در کنار خود می دید که به گفته پدر و دوستان و همکاران با رفتار و گفتارش به آن ها درسهای تازه ای می داد. درسهایی از جوانمردی ، غیرت ، سخاوت ، تعصب به دین و ناموس ، ساده زیستی ، اخلاص و بی ریایی… که در هر مقوله خاطرات و حکایات فراوان و به یاد ماندنی در اذهان است که جای ذکر آن ها در این مختصر نیست.

سال 74 با دختر عمه اش که از سادات محل بود ازدواج کرد که ثمره این ازدواج فرزندش حامد است که در زمان شهادت بابا دوساله بود.

سخن و خاطره ای از همسر شهید

… چون اقوام نزدیک بودیم فکر می کردم او را می شناسم اما زمانی که زندگی مشترک مان آغاز شد فهمیدم شناختم نسبت به او بسیار اندک است، جوانی بود بسیار با حلم و گذشت ؛ بردبار و مودب، اغلب کارهایش را خودش انجام می داد؛ خدا می داند که در مدت 4 سال از او بی احترامی ندیدم، به اقتضای شغلش که در معدن سنگ و روی لودر کار می کرد اغلب پیش یا اندکی پس از اذان صبح از خواب بیدار می شد نماز می خواند بسیار راحت و بی تکلف، ستاره ها در آسمان بودند که خانه را ترک می کرد . گاهی می شد که دو یا سه روز او را نمی دیدم زیرا وقتی از سر کار می آمد ما در خواب بودیم و هنگامی که می رفت هم ما خواب بودیم .

این همه تلاش و فعالیت در حالی بود که او نیازی به کار کردن نداشت و می توانست در ناز و نعمت زندگی کند و مثل خیلی از همسالانش که حتی موقعیت و تمکن مالی چون او نداشتند؛ در عیش وعشرت به سر برد، اما انگار کار و فعالیت جزء جوهری وجودش بود. چیزی که شگفتی من را بر می انگیخت تواضع و فروتنی بی اندازه او نسبت به والدینش بود . صبح از لحظه بیداری تا زمان ترک منزل گاهی 10 بار و بیشتر به پدر و مادر سلام می کرد، از این اتاق به اتاق دیگر می رفت سلام می کرد، از حیاط وارد خانه می شد، باز سلام می کرد. صبح نمی گذاشت پدرش دنبال جوراب و کفش و پیراهن بگردد، اگر می یافت جلوش می گذاشت و اگر نمی یافت لباس و پیراهن خود را به پدرش می داد واقعا تا آن روز کسی را چون او ندیده بودم.

آخرین شب زندگی شهید از زبان مادرش

ساعت از 12 شب گذشته بود که همراه پدرش از سر کار آمد(شب جمعه 17/4/78) شام خورد و برای استراحت به پشت بام منزل رفت. دقایقی بعد پیش من و پدرش امد و گفت دلم می خواهد امشب همگی یکجا بخوابیم ؛ چون دیده بود هوای بیرون خنک است فکر ما بود ،من بهانه آوردم که درب خانه ها باز است احتیاط دارد این موقع شب کلید ها هم زیاد است نمی دانیم کدام کلید به کدام در می خورد؛ شهید بلند شد همه کلیدها را آورد چسب کاغذی هم آورد روی تک تک کلیدها نوشت وچسباند که این کلید مال پذیرایی است این مال فلان اتاق است و….. گفت خوب این هم از کلیدها برای همیشه راحت شدید ،من گفتم پا ندارم از این همه پله بالا بروم مرا بغل کرد و از پله ها بالا برد؛ خلاصه ما را راضی کرد و آن شب بنا به خواست شهید همه در کنار هم بودیم.

جریان شهادت شهید جبهه امر بمعروف و نهی از منکر قاسم سجادیان از زبان شاهد عینی

خوانم سالاری معروف به محمدی از بانوان مؤمنه ساکن حومه شیراز است که مربی قرآن و ذاکر اهل بیت است. او در این باره می گوید:

ما برای استفاده از طبیعت حومه سیدان به آنجا رفته بودیم و ناهار که خوردیم راه افتادیم تابه شیراز برگردیم ، در کوچه  باغ های مسیر، یک پیکان قهوه ای چند بار از ما سبقت گرفته و ما را خاک دادند و نهایتا در آن گرمای هوا و خلوتی مسیر کمی جلوتر راه را بر ما بستند یکی از آنها با چاقو زیر گلوی شوهرم گذاشت و نفر دوم از شیشه عقب تا کمر وارد ماشین شد و ما  را اذیت می کرد ، هر چه ما التماس می کردیم، تمسخر می کردند ، در حال استغاثه بودیم و در اوج ناامیدی یک مرتبه متوسل به آقا ابوالفضل(ع) شدم که بی درنگ جوان رشیدی که محاسن زیبایی داشت ، با خودرو از راه رسید و پیاده شد ، ابتدا آنها را به اسم صدا زد و گفت با اینها چه کار دارید؟ این ها میهمان ما هستند؟ گناه دارند… و آن دو گفتند: قاسم راهت را بگیر و برو ، در کار ما دخالت نکن ، شهید با کلمات متین چند دقیقه با آنها صحبت می کرد اما نهی لسانی بی تاثیر بود آنها با شهید درگیر شدند اما قاسم عزیز، بسیار رشید بود هر دوی آ‌ن ها را گوش مالی داد و درمقابل تهدید آنها خم به ابرو نمی آورد.

قاسم ما را سوار ماشین کرد و گفت تا من هستم بروید، ناگهان یکی از آن دو خبیث از داخل ماشین دشنه بزرگی آورد و در یک آن، در سینه شهید فرو کرد و هر دو پا به فرار گذاشتند. فریاد یا حسین یا حسین ما بلند شد ، شهید دست بر شکم، ما رادلداری می داد تا این که  وسیله ای از راه رسید و آن عزیز را به درمانگاه محل برد ما خودمان را به آنجا رساندیم شهید روی تخت خوابیده بود ، در حالی که ما گریه و زاری می کردیم به من گفت :

خواهر ناراحت نباش من که چیزیم نیست ، به خدا اگر در این راه کشته هم شوم، وجدانم راحت است و سرانجام پس از انتقال آن دلاور مرد، به بیمارستان شهید مطهری مرودشت روح پاکش در ساعت شش عصر جمعه هجدهم تیر ماه سال هفتاد و هشت در جوار حق مأوا گرفت…