شناسه : 10695407


دوم بهمن 1393 صبح سی و دومین روز از زمستان سال یکهزار و سیصد و نود و سه خورشیدی آرام سرم را بلند می کنم و با هزار خواهش و تمنا به ساعت دیواری روی اتاق که یک ریز پاندولش را تکان می دهد تا مبادا زمان بایستد، نگاه می کنم... خوشحال می شوم، یک ربع مانده به هفت صبح... حدوداً 45 دقیقه دیگر زمان دارم. سرم را زیر پتو می برم تا کمی دیگر بخوابم...

وبلاگ خاطرات من در کتابخانه عمومی نوشت :

یک بار دیگر و با التماس بیشتر به ساعت اتاق نگاه می کنم... این بار اما پاسخ التماس مرا با بی رحمی می دهد... تقریبا دیر شده است. یک ربع مانده به هشت!! سریع از جا می پرم... با سرعتی مافوق تصور آماده می شوم... کلید و عینک و موبایل را برمی دارم و یک سیب و مقداری نان برای ارتزاق در کیفم می گذارم تا بتوانم زیر بار سنگین کارهای کتابخانه دوام بیاورم!!!

صبحها هوا سرد است، به دنبال دستکشم نگاهی به اطراف اتاق می اندازم، یکی از لنگهایش را می بینم اما لنگ دست چپ با شیطنت خود را از دید من مخفی کرده است... بیخیالش می شوم . به ناچار دستهایم را در جیبهای پالتو می چپانم و راه می افتم...

نیم پوتین قدیمی ام را به سرعت به پا می کنم و راهی می شوم... چنان زیپ پوتینم را به سرعت بالا می کشم که بیچاره حساب کار دستش می آید و به خوبی می فهمد که امروز هم چون روزهای گذشته باید سریعتر بدود و فشار قدم های تند و سنگین مرا به جان بخرد.

خیابان اصلی نسبتاً شلوغ است، از جلوی بانکها و مدارس با متانت عبور می کنم مبادا که مردم و کاسبان محل بفهمند که من دیرم شده است... خوبیت ندارد. همینطور که سرم پایین است و تند تند مسیر را طی می کنم، میان صدای ماشین ها و موتورها که با عجله و بیرحمانه در حال حرکتند، صدای دلنشین آوازی مرا به خود می آورد، نگاهم به دنبال صدا می رود ... رفتگر شهرداری را می بینم که با دستکش های نارنجی اش سعی می کند برگهای خیس خورده درختان را در فرغونش جا دهد... آوازش موسیقی هندی دارد... به نظرم پیرمرد افغانی یا پاکستانی است، آوازش زیبا است هرچند مفهومش را نمی فهمم... از اینکه شغل خود را پذیرفته و با آرامش به کارش مشغول است به او غبطه می خورم ... طنین صدایش مرا به وجد می آورد و قدمهایم را تندتر می کند.

همیشه در این مواقع بحرانی با خود می گویم از خیابان اصلی که رد شدم و به خیابان دوم که خلوت تر است رسیدم، تندتر می روم و یا اصلا می دوم که سریعتر به کتابخانه برسم. اما همین که به این خیابان می رسم مفتون درختهای سربه فلک کشیده اش می شوم. نمی دانم چرا با اینکه هزاران بار از این مسیر عبور کرده ام باز هم طراحی زیبای آسمان این خیابان مرا جادو می کند و از سرعتم می کاهد... به درخت انجیری که بازمانده از باغهای قدیمی است و به خاطر عقب نشینی سر از پیاده رو در آورده است و با لجاجت بر سر جای خود مانده است نگاه می کنم و آرام به جوی کنار خیابان که اندکی آب در آن جاری است چشم می دوزم و همراه او به مسیر ادامه می دهم... درخت شاتوت همسایه را پشت سر می گذارم و وارد خیابان جمهوری میشوم.

پیرمرد همسایه از من سحرخیزتر است. تازه از قصابی برگشته و کیسه گوشت به دست به خانه می رود

در کتابخانه را باز می کنم ... هوای گرم و دم کرده کتابخانه به صورتم می خورد...

به موش الکتریکی خبرچین کوچک و بی خاصیت کتابخانه نگاهی می اندازم و بی درنگ به سمتش حرکت می کنم. از میان تمام اجزای کتابخانه، بدجور از این موجود الکترونیکی بی خاصیت بیزارم. هیچ کار مفیدی بلد نیست جز اینکه هر روز به انتظار بنشید که من کی به کتابخانه می رسم و آن را به دقت در حافظه اش نگه دارد و آخر ماه همه را یکجا جمع کند و به رییس تحویل دهد. انگشت سبابه بر دهان همواره گشوده اش می گذارم و به صفحه نمایشگرش نگاه می کنم. نیشخندی به من میزند و ساعت 8:12 را برای حضور من در کتابخانه ثبت می کند.

و من بی اعتنا به گستاخی اش که ناشی از حس وظیفه شناسی اوست آماده می شوم برای اینکه یک روز دیگر را در کتابخانه عمومی کتابداری کنم.

همچنان که روزهای پایانی سومین سال از تجربه شیرین کتابداری در کتابخانه عمومی را پشت سر می گذارم در اندیشه دو هزار و اندی رده اصلاحی در نرم افزار سامان و آمار پایین عضویت کتابخانه کلید پاور کامپیوتر را فشار می دهم...

آغاز روزی دیگر...

خدا را شاکرم برای این شغل آرام اما پرماجرا، آسان اما پرمسئولیت، و تکراری اما جذاب...