شناسه : 20664239


روزی می روم، مثلاً سر صبحی که هیچ کس خانه نیست و من نشسته ام توی اتاق، کنار همان دری که همیشه کنارش می نشستم به انتظارت. حتماً آن روز یک دسته ریحان هم چیده ام و گذاشته ام توی لیوان آب روی میز تا وقتی آمدی و خواستی بروی، ریحان ها را بدهم تا با خودت ببری...ریحان ها ی سبز، ریحان های خوشبو، ...!

وبلاگ برای هیچکس نوشت :

حتماً آن روز زنی نشسته است توی اتاق، کنار یک در و یک دسته ریحان چیده، گذاشته است توی لیوان آب. سر صبحی است که هیچ کس خانه نیست. ساعت مثلاً 45 : 8 است...اول صدای قرآن بلند می شود. می پیچد توی کوچه تا هم سایه هایی که هیچ وقت، هیچ خبری ازشان نداری ...هم سایه هایی که هیچ وقت، هیچ خبری ازتو ندارند، بفهمند یک نفر مرده است. کمی بعد صدای جیغ و ناله بلند می شود...بعد صدای بلندگو می پیچد توی کوچه، می خزد توی اتاق زن. زن بلند می شود، می رود پشت در اتاق می ایستد، از توری فلزی نگاه می کند به شاخه های انگور که لم داده اند روی داربست. گوشی اش را بر می دارد، رمز را وارد می کند که نام توست، صدای پشت در را ضبط می کند ...دور است : " مسلمانان! حسین مادر ندارد / غریب است و کسی بر سر ندارد " ...یک ماشین هم رد می شود. گنجشک ها هم آواز می خوانند، زن فکر می کند چه دنیای پرهیاهویی! بعد می نشیند روی مبل، کنار همان در. یک آهنگی را پِلی می کند؛ از همان آهنگ ها که هیچ وقت دوست نداشته ...دوست نداشته ای. به تو می گوید : " چرا همیشه آهنگ بی کلام گوش داده ایم ؟ " لب خند می زند : " ببین! بیا اینو گوش کنیم، مثل خیلی ها ". خواننده می خواند : " ببخشید " ! 
برایت پیام می گذارد: " همیشه غصّه می خوردم که فروغ تنها رفت...تازگی ها از گلستان خوانده ام که وقتی رفت، سرش توی دستم بود. می دانی؟! خوشحالم...تنها نبوده. راستی چند روز پیش توی حمّام،  آب می ریخت روی پوستم، قطره قطره می شد، درخشان و زیبا، قطره ها می لغزیدند، همدیگر را بغل می کردند و سُر می خوردند تا جایشان باز قطره هایی بنشیند... می دانی که چقدر بازی آب را روی پوستم دوست دارم! ناگهان دردی پیچید توی قفسه ی سینه ام، انگار گرم و قدرتمند و تیر کشید توی کتفم...چند ثانیه بعد جایی را نمی دیدم. توان صدا زدن و بلند شدن هم نداشتم، اصلاً دلم هم نمی خواست کسی را صدا بزنم. سردم شده بود، خودم را وسط مِه می دیدم...تو را روبه رویم دیدم؛ هرچند محو...توآمده بودی. همان طور که ناگهانی حالم آن چنانی شده بود، ناگهانی جلوی چشم هایم روشن شد. با ضعف دستم را بردم روی سینه ام. به خودم گفتم : باید زنده بمانی تا خوشبختی اش را ببینی. باید آن قدر عمر کنی که ببینی پیر شده است، کوله اش را انداخته است روی دوشش و دارد با آرامش از کوه پایین می آید. حالا خوشحالم. می دانم آخرین تصویری که می بینم چیست...لب خند "! 
بعد تکیه می دهد به مبل. صدایی را که ضبط کرده است، پِلی می کند. هیچ صدایی نمی آید...با دقّت گوش می دهد. منتظر می شود صدایی بشنود : " مسلمانان! حسین مادر ندارد...یک ماشین ...آواز گنجشک ها " .
هیچ صدایی نمی آید. فقط سکوت جلو می رود...

( فاطمه محسن زاده )