شناسه : 1959747


قطار از راه می آید و سوت احتیاطی که ... مسافر می پرد از خواب با چتر نجاتی که ...

وبلاگ اشک قو نوشت :

و خواب از کوپه بیرون می زند در ایستگاه صبح

و جمعه پهن خواهد شد دوباره در بساطی که...

شمیم جمعه ها در عطرهای الکلی گم شد

صدای ندبه ها در های و هوی سور و ساتی که ...

 

خیابان ها خرافاتی شدند و فال می گیرند

که گوش تیز فنجان ها پر است از مهملاتی که...

تو را از پشت عینک های دودی تار می بینند

تو را این شهر دارد مثل یک خورشید ماتی که...

 

و تو با کوزه ای بر شانه می آیی و آهسته

تعارف می کنی در شهر از آب حیاتی که ...

و شهر آنقدر سرگرم عروسک های کوچک شد

و شهر آنقدر گیج رنگ های سیرماتیک...

 

که اصلا یادشان رفته لباس جمعه ها سبزاست

که اصلا نه تو را دید و نه آن رشته قناتی که...

و تو آرام برگشتی و جمعه باز خواهد کرد

دوباره روزه اش را با همان نان بیاتی که ...