شناسه : 2512355


یه روز معلم اسم دانش آموز را صدا کرد ، دانش آموز پای تخته رفت ، معلم گفت: شعر بنی آدم را بخوان ، دانش آموز شروع کرد: بنی آدم اعضای یکدیگرند | که در آفرینش ز یک گوهرند

وبلاگ پیام دل نوشت :

خوانندگان عزیز به طور اتفاقی داشتم دفتر یادداشتهای دوران کارآموزی تربیت معلم رو ورق می زدم به یه داستانی رسیدم که فکر میکنم بیان اون خالی از لطف نباشد.

آن هم این روز ها با این اوضاع و احوالی که بر مردم حاکم شده و ... بگذریم ،

این داستان رو استاد ادبیاتمون در کلاس درس اینطور گفت :

 

یه روز معلم اسم دانش آموز را صدا کرد ، دانش آموز پای تخته رفت ، معلم گفت: شعر بنی آدم را بخوان ، دانش آموز شروع کرد:

بنی آدم اعضای یکدیگرند | که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار | دگر عضوها را نماند قرار

به اینجا که رسید متوقف شد ،معلم گفت: بقیه اش را بخوان!
دانش آموزگفت: یادم نمی آید ، معلم گفت: یعنی چی ؟این شعر ساده را هم نتوانستی حفظ کنی؟!
دانش آموز گفت:آخر مشکل داشتم مادرم مریض است و گوشه ی خانه افتاده ،پدرم سخت کار می کند اما مخارج درمان بالاست
من باید کارهای خانه را انجام بدهم و هوای خواهر برادرهایم را هم داشته باشم ببخشید آقا!

معلم گفت: ببخشید! همین؟! مشکل داری که داری باید شعر رو حفظ میکردی مشکل تو به من مربوط نمیشه!
در این لحظه دانش آموز سرش رو انداخت پایین و گفت:

تو کز محنت دیگران بی غمی | نشاید که نامت نهند آدمی