شناسه : 17499617


اینروزها آدم ها به فرار از دردهایشان عادت کرده اند؛ حالا سالهاست انگار اصلا دردی ندارند دوباره چسبیده اند به شب یلدایشان و هنداونه خوران و شنیدن حرفهای تکراری این دنیا ؛

وبلاگ مدادتراش نوشت :

حالا به تکرار گره های چندین ساله زندگی شان که هیچ تلاشی برای پیدا کردن  راه حلی برایش نکرده اند -در حالی که این چند سال خیلی می شد کاری کرد- عادت کرده اند ولی حال من چند سال است که بد شده است  چون از این خو گرفتن های کرم ابریشمی متنفرم البته اگر قصه آخرش پروانه شدن بود که صد البته این تارهای  پیوسته و تو در تو معنای آماده شدن برای پرواز و تعالی داشت البته در سبک پروانه ها به رسم خودشان ولی در جریان انسان چه اهتزاز شکوه مندی است رسیدن به اوج ! 

لطفا زود قضاوت نکنید من آدم منفی نگری نبودم و نیستم ؛ بلکه  فقط دنیا را به سادگی قلب پاکم دوست داشتم ولی حالا می بینم  خیلی از آدم ها توی دنیای دیگری سیر می کنند که با دنیای من اصلا همخوانی ندارد نه دنیای من که همان دنیای صاف و یکرنگی که همه از تولد به رسم هدیه از بهشت آورده ایم  !

نه نگویید این چه حرفی است و بچه ها که باید بزرگ شوند و با دنیای حقیقی آشنا شوند که صد البته درست است ولی آخرمگر پیامبر مهربانمان (ص) نفرمودند : من چند چیز را از دنبای کودکان دوست دارم از جمله زود آشتی کردن و زود خراب کردن آنچه می سازند و... که مقصود همان عدم دلبستگی است

حضرت علی (ع) جمله ای به این مضمون دارند که دوست دارم بزرگ شوم نه اینکه درکودکی بمیرم بلکه می خواهم خدا را بشناسم و او را عبادت کنم 

آری ! نقل حسرت دوران کودکی نیست که خداوند اراده کرده است که انسان با مشقات زندگی دنیا روبرو شود و با ظرفیت های عالی خود آشنا شده  و بالاترین جایگاه را درنزد او پیدا کند 

اما اگر مایلی پای درد دل من بنشینی یا علی 

من دلم برای بابایم تنگ شده است  او که پدر همه این امت است آنقدر نیامدنش طول کشید که شب فراقش یلدای یتیمی ام شده است

می خواهم با بابا حرف بزنم تو هم می توانی گوش کنی 

بابا سلام 

می دانی یلدایت یتیمم کرده است ! 

می دانی هیچکس به پرسش های من جواب نمی دهد ! 

می دانی هر چه فکر می کنم  که چرا عزیزترینمان پشت پرده است و همه زندگی می کنند و فریادی نمی زنند و جوابی پیدا نمی کنم !

بابا مگر می شود تو در گرفتاری غیبت باشی و ما اول زندگی کنیم بعد یک دعا هم برای سلامتی ات اگر یادمان ماند باشدما اینقدرها هم که بی معرفت نیستیم می دانیم امامی هم داریم که یک روز می آید !!!

بابا دارد این غصه کلافه ام می کند دچار تناقضی عجیب شده ام به دادم نرسی سکته می کنم و آن این است که چرا تو که سبب اتصال زمین و آسمانی تو که حجت خدایی تو که به برکتت روزی می خوریم پس چرا برای آمدنت کاری نمی کنیم چرا یک کمی بیشتر به خود تکان نمی دهیم رویم نمی شود  بگویم چرا جیغ نمی زنیم!

مثل آنها که خبر بدی بشنوند و شوکه شوند چرا شوکه نمی شویم که باز سالروز امامت توست یعنی همان وقت که داغ و ماتم غیبتت شروع شد تو هنوز نیامده ای  ...

بابا دوباره شروع می کنم یلدایت یتیمم کرده است   

بابا دیگر شادی یادت آرامم نمی کند بلکه بهانه گیرم می کند اگر به یتیم بگویند بابایت دوست دارد تو خوشحال باشی تازه بهانه اش شروع می شود مادر من بابا را می خواهم 

می خواهم کنارش باشم می خواهم با او که حرف می زنم ببینمش  

تو گفتی بابا شادی ات را می خواهد مادر من هم شادی  بابا را می خواهم تو گفتی صبح و شام برای جدش حسین (ع) گریه می کند تو گفتی برای شیعیان و دوستانش دعا می کند در شادی شان شاد و در غمشان غمگین می شود 

تو گفتی غصه مظلومان را می خورد تو گفتی اگر بیاید آنان را یاری می کند پس حالا چقدر  بابایم غصه می خورد من نمی خواهم او دیگر غصه بخورد من می خواهم بابایم غصه هایش تمام شود