شناسه : 2475751


ديد یک شخصی پلنگي را به راه اشك ريزان مي رود با سوز و آه ! گفت :« اي آقا پلنگ تيز چنگ ! از چه اي آشفته و داغون و منگ ؟

وبلاگ روستای قطرم نوشت :

علت اين ظاهر نافرم چيست ؟
بر چنين احوال تو بايد گريست »!
گفت من کوچیدم از راه گزو !
مشکلاتم را شنو مردم ازو !
درشبي تاريك با ظلم و ستم
شد تجاوز بر حریمم دم به دم !
دردهايم را روايت مي كنم !
مي روم اكنون شكايت مي كنم »!
گفت آن شخص عزیز خنده رو :
«اي پلنگ نازنين و صلح جو !
اي شده غارت ، شده زخمي به سر!
بازگرد و از شكايت درگذر !
گرچه بدبختي ّ و بد آورده اي
شكر كن زيرا كه اكنون زنده اي !
سخت باشد خِفت و بي طاقت شدن !
با تجاوز ،قتل هم غارت شدن !
شاخه ي بختت شكوفا مي شود
بعدا از اين بخت تو هم وا مي شود !
گر شوي در حكمت دنيا دقيق
در ده ما بس عزیزی ای رفیق
حامی تو دسته ای پر قدرت است
آنکه بی حامی بود این ملت است
تو خودت یک قاضی بی رابطی
غیر چنگالت نداری ضابطی
گر بگیری یک یک ما را به چنگ
آفرین گویند بر ذبح قشنگ
ما در این ده بی کس بی یاوریم
گر چه صاحب خانه و ما آدمیم
تا پلنگ این غربت او را شنید
خط اشک بر گونه نازش کشید!

محمد ابوالحکیمی