شناسه : 10421521


خاطره ای از زبان یکی از دانشجویان یزدی از روز دیدار با رهبری در یزد: هرگز خاطره شیرین آن روز به یاد ماندنی را فراموش نمی کنم ؛ هروقت به یاد آنروز قشنگ و بهاری می افتم ناخودآگاه خنده بر لبم می نشیند و همه وجودم پر از وجد و سرور می شود با اینکه اوایل زمستان بود و هوا هم رو به سردی رفته بود اما شب دیدار هوا عجیب بهاری شده بود ...

وبلاگ مدادتراش نوشت :

گر چه تا لحظه دیدار لحظه های سخت و دیرگذری سپری شد اما وصل را آنقدر شیرین کرد که اگر تمام عمر دنیا را منتظر می ماندی و لحظه وصل فقط لحظه ای بود ارزشش را نمی شد به حساب آورد .
ساعتها چشم به راه دوختن و با هر صدایی و حرکتی سر به هر سو چرخاندن، شنیدن حرفها و بحثها و زمزمه ها و خنده ها و انتظارها، طپش قلبها، استواری گلها بر روی دستها .

ازصبح زود آمده بودیم با تمام شور و عشق؛ باور نمی کردیم اینقدر طول بکشد نزدیکیهای ظهر بود و هنوز دلم در حسرت لحظه دیدار رهبر عاشقانه می طپید از بس قد کشیده و چشم به راه دوخته بودم تنم خسته بود اما روح و جانم صبوری می کرد تا یک لحظه او را ببینم ناگاه لحظه موعود فرا رسید ؛ جمعیت خود را به یکباره جلو کشاند عکسها وگل ها بالاتر رفتند گرچه هنوز کمی مردد بودیم اما انتظار که باشد حتی اگر گمانی ازوصل به تو برسد آماده خواهی شد .

نه! واقعیت داشت اشکهای چند لحظه پیش هنوز درچشمانو بود کسی گفته بود شاید رهبر از این سمت نیایند و مستقیم  از مسیری دیگر بطرف جایگاه رفته باشند؛ درد سینه منتظرم را در هم فشرده بود ودنیا را به یکباره بر سرم خراب کرده بود اما بالاخره ماشین حامل رهبر از دور می آمد.

من که انتظار را به عشق مولایم امام زمان (عج) ساعتها با رنج و بی قراری سپری کرده بودم به محض دیدن چهره رهبر ونائب امام زمانم برقی یا نوری وجودم را گرفت گویا یک لحظه تجلی مهدی را درقامت وچهره دلربای رهبرم دیده بودم .

گل در دستم ساقه اش شکسته بود ناگاه فریاد زدم  و  مثل همه گفتم رهبرم خوش آمدی با اشکی که از چشمم فوران می زد گل را به سمت رهبرم نثار کردم و آن لحظه فقط یک لحظه بود که هرگز ازخاطرم نمی رود و حتی طعم شیرینی در وچودم موج می زد .

پس از آنکه ماشین حامل رهبر گذشت تازه ازدوری اش بی تاب شدم و بی خود از خود همراه جمعیت دلباخته دوان دوان بسوی جایگاهی که رهبر به آن سو می رفتند روان شدم همراهی هایم را از یاد برده بودم و گریان به دنبال مقتدایم می گشتم به دوستم با چشم حیران و گریان گفتم بیا برویم رهبر رفتند و آن لحظه بود که با جمعیت به سمت چایگاه  می دویدیم این همان سرمایه ای بود که هرگز آنرا از دست نخوام داد سینه ام تا ابد این گنج گرانبها را در خود نگه خواهد داشت تا مهدی ما بیاید....